بهترین داستان های جالب وجذاب را ازین دریچه دنبال کنید
Информация о канале обновлена 19.11.2025.
بهترین داستان های جالب وجذاب را ازین دریچه دنبال کنید
داستان کوتاه📚
شیوانا ، آتش گرفتن خانه معشوق و معنی عشق دوم
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند.
شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید: چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟
جوان لبخندی زد و گفت: من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سال ها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است.
شیوانا پوزخندی زد و گفت: عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من، برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آن ها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند. تو برخیز و یا به آن ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچکس از بین نرفت.
روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت: نام این شاگرد جدید معنای دوم عشق است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست.
📚داستان های جالب و جذاب 📚
https://t.me/dokhtaran_b
دوستان عزیز سلام، متأسفانه یکی از هموطنان بسیار عزیز ما در شرایط بسیار سختی قرار گرفتهاند.
ایشان پدر خانواده و تنها سرپرست هستند، اما به دلیل بیماری قلبی و زخمهای شدید در بدن، توان کار کردن و تأمین هزینههای زندگی و درمان را از دست دادهاند.
✋ الان خانوادهاش با مشکلات جدی مالی و درمانی دستوپنجه نرم میکنند و واقعاً به کمک نیاز دارند.
بیاییم با همدلی و حتی کمکهای کوچک، باری از دوش این پدر زحمتکش برداریم و کمی آرامش خاطر برای او و خانوادهاش فراهم کنیم.
چند باری دیگه هم عاجزانه درخواست کردیم گفتیم محض رضای خدا تا جایی که میتونید تا بیشتر از مشکل براش پیش نیومده براش کاری بکنیم
🙏 هر مقدار کمک، هرچقدر هم کوچک، میتواند نجاتبخش باشد.
📌 (شماره كارت براى خود بيمار هست )
6037997158368804
سامان فاتحی
📚#داستان۰کوتاه
مردی در نیمههای شب دلش گرفت و از نداری گریه کرد. دفتر و قلم به دست گرفت و شمع را روشن و برای خدا نامهای نوشت.
نوشت به نام خدا نامهای بخدا. ازفلانی. خدایا در بازار یک باب مغازه میخواهم یک باب خانه در بالا شهر و یک زن خوب و زیبای مؤمن و پولدار و یک باغ بزرگ در فلان جا.
دوستش که این نامه را دید گفت: «دیوانه! این نامه را به خدا نوشتی چگونه به خدا میخواهی برسانی؟» گفت: «خدا آدرس دارد و آدرسش مسجد است.» نامه را برد و در لای جدار چوبی مسجد گذاشت و گفت خدایا با توکل بر تو نوشتم نامهات را بردار!! نامه را رها کرد و برگشت.
صبح روز بعد ناصرالدینشاه به شکار میرفت که تندباد عظیمی برخاست طوری که بیابان را گرد و خاک گرفت و شاه در میان گرد و خاک گم شد. ملازمان شاه گفتند: «اعلیحضرت! برگردیم شکار امروز ممکن نیست. شاه هم برگشت.
چون به منزل رسید میان جلیقه خود کاغذی دید و باز کرد و دید همان نامه مرد فقیر است که باد آن را در آسمان رها و در لباس شاه فرود آورده بود. شاه نامه را خواند و اشک ریخت. گفت بروید این مرد را بیاورید.
رفتند کاتب نامه را آوردند. کاتب در حالی که از استرس میترسید، تبسم شاه را دید اندکی آرام شد. شاه پرسید: «این نامه توست؟» فقیر گفت: «بلی ولی من به شاه ننوشتهام به خدایم نوشتهام.» شاه گفت: «خدایت حکمتی داشته که در آغوش من رهایش کرده و مرا مأمور کرده تا تمام خواستههایت را به جای آورم.»
شاه وزرا و تجار و بازاریان را جمع کرد و هرچه در نامه بود بجا آورد. در پایان فقیر گفت: «شکر خدا.» شاه گفت: «من دادم شکر خدا میکنی؟» فقیر گفت: «اگر خدا نمیخواست تو یک دینار هم به کسی نمیدادی؛ اگر اهل بخششی به دیگرانی بده که نامه نداشتند »
📚داستان های جالب و جذاب 📚
https://t.me/dokhtaran_b
دوستان عزیز سلام، متأسفانه یکی از هموطنان بسیار عزیز ما در شرایط بسیار سختی قرار گرفتهاند.
ایشان پدر خانواده و تنها سرپرست هستند، اما به دلیل بیماری قلبی و زخمهای شدید در بدن، توان کار کردن و تأمین هزینههای زندگی و درمان را از دست دادهاند.
✋ الان خانوادهاش با مشکلات جدی مالی و درمانی دستوپنجه نرم میکنند و واقعاً به کمک نیاز دارند.
بیاییم با همدلی و حتی کمکهای کوچک، باری از دوش این پدر زحمتکش برداریم و کمی آرامش خاطر برای او و خانوادهاش فراهم کنیم.
چند باری دیگه هم عاجزانه درخواست کردیم گفتیم محض رضای خدا تا جایی که میتونید تا بیشتر از مشکل براش پیش نیومده براش کاری بکنیم
🙏 هر مقدار کمک، هرچقدر هم کوچک، میتواند نجاتبخش باشد.
📌 (شماره كارت براى خود بيمار هست )
6037997158368804
سامان فاتحی
Владелец канала не предоставил расширенную статистику, но Вы можете сделать ему запрос на ее получение.
Также Вы можете воспользоваться расширенным поиском и отфильтровать результаты по каналам, которые предоставили расширенную статистику.
Также Вы можете воспользоваться расширенным поиском и отфильтровать результаты по каналам, которые предоставили расширенную статистику.
Подтвердите, что вы не робот
Вы выполнили несколько запросов, и прежде чем продолжить, мы ходим убелиться в том, что они не автоматизированные.
Наш сайт использует cookie-файлы, чтобы сделать сервисы быстрее и удобнее.
Продолжая им пользоваться, вы принимаете условия
Пользовательского соглашения
и соглашаетесь со сбором cookie-файлов.
Подробности про обработку данных — в нашей
Политике обработки персональных данных.