کانال خواهر:
@Our_Archive
...
@kholvaareh
اینستاگرام:
instagram.com/adabyatedigar
فیسبوک:
www.facebook.com/adabyatedigar
ادبیات دیگر هیچ ادمین مشخصی که با اعضاء در تماس باشد ندارد!
Информация о канале обновлена 20.11.2025.
کانال خواهر:
@Our_Archive
...
@kholvaareh
اینستاگرام:
instagram.com/adabyatedigar
فیسبوک:
www.facebook.com/adabyatedigar
ادبیات دیگر هیچ ادمین مشخصی که با اعضاء در تماس باشد ندارد!
در زمانهی خود ما، همچنان که مارکس پیشبینی کرده بود، نابرابری ثروت بیاندازه بیشتر شده است. تنها درآمد یک میلیاردر مکزیکی امروزه مساوی است با کل درآمد ۱۷ میلیون هموطن فقیرش. سرمایهداری از تمام تاریخ ثروت و رونق بیشتری آفریده است اما بهای این رونق ــ خصوصاً در مورد فقر و فلاکت میلیونها انسان ــ نجومی بوده است. مطابق با گزارش بانک جهانی ۲ میلیارد و ۷۴۰ میلیون انسان در سال ۲۰۰۱ با درآمدی کمتر از دو دلار در روز امرار معاش میکردند. آیندهی محتملی پیش روی ماست که در آن دولتهای مجهز به تسلیحات هستهای ممکن است به جهت کمبود منابع طبیعی به جان هم بیفتند، کمبودی که خود عمدتا پیامد سرمایهداری بوده است. برای نخستینبار در تاریخ شکل غالب زندگی ما قدرتی پیدا کرده است که نه تنها میتواند به نژادپرستی و عقبماندگی گستردهی فرهنگی، به جنگهای عظیم یا راهافتادن اردوگاههای کار اجباری دامن بزند، بلکه ممکن است نسل بشر را از روی صفحهی زمین محو کند. سرمایهداری اگر به نفعش باشد حاضر است بنیانهای اجتماعی را ویران کند، و این میتواند به معنای نابودی انسانها در مقیاسی فراتر از حد تصور باشد. آنچه زمانی خیالپردازیهای آخرالزمانی مینمود امروزه چیزی نیست مگر واقعبینی خردمندانه. شعار سنتی چپها دایر بر «سوسیالیسم یا توحش» که زمانی آرایهای ادبی بیش نمینمود امروزه به طرزی دردناکتر از همیشه مصداق پیدا کرده است. در این اوضاع و احوال خوفانگیز به تعبیر فردریک جیمسن «مارکسیسم ناگزیر باید دوباره صادق گردد».
نابرابریهای خیرهکنندهی ثروت و قدرت، جنگهای امپریالیستی، استثمار فزاینده و سرکوبهای روزافزون: اگر همهی اینها را ویژگیهای بارز جهان امروز بدانیم باید گفت اینها همان موضوعاتی هستند که مارکسیسم قریب به دو قرن است روی آنها کار و تأمل میکرده است. پس طبیعی است که مارکسیسم هنوز درسهایی برای تعلیم به جهان امروز دارد. مارکس خود بهطور مشخص از مشاهدهی فرایند بیاندازه خشونتباری به حیرت افتاد که طی آن طبقهی کارگر شهری در وطن دومش انگلستان از دل جمعیت روستائیانی از ریشهکنده شده پدید میآمد ــ فرایندی که هماینک در برزیل، چین، روسیه و هندوستان جریان دارد. به گفتهی تریسترام هانت کتاب سیارهی زاغههای مایك دیویس را، که گزارش مستندی است از «سلسلهجبال متعفن و کثیفی»، که به عنوان زاغههای لاگوس یا داکای معاصر میشناسیم، میتوان نسخهی روزآمدی از وضعیت طبقهی کارگر انگلیس تلقی کرد. بهزعم هانت، همچنان که چین بدل به کارگاه جهان میشود، «مناطق ویژهی اقتصادی گوانگدونگ و شانگهای بهطرز رعبآوری یادآور منچستر و گلاسکو دههی ۱۸۴۰ شدهاند».
اما اگر نه مارکسیسم بلکه خود سرمایهداری باشد که منسوخ شده، آنوقت چه باید گفت؟ مارکس در همان انگلستان عصر ویکتوریا هم میدید که تق نظام سرمایهداری در رفته. سرمایهداری که در روزهای طلاییاش به توسعه و رشد اجتماعی کمک میکرد اکنون به مانعی بر سر راه آن بدل شده بود. به نظر مارکس جامعهی سرمایهداری، هر چند به مدرنبودن خویش مینازید، خود غرق در سیلاب خیالپردازی و بتوارهپرستی، اسطورهبافی و بتپرستی، شده بود. نفس روشنگری آن ــ اعتقاد تفرعنآمیزش به تفوق عقلانی خود ــ نوعی از خرافهباوری بود. درست است که سرمایهداری قادر به پیشروی خیرهکنندهای بود اما به یک معنای دیگر برای ماندن در نقطهای که به آن رسیده بود بایستی به سختی میدوید. مارکس یک بار گفت، حد نهایی سرمایهداری خود سرمایه است، یعنی بازتولید دائم سرحدی که سرمایهداری نمیتواند از آن درگذرد. بدین ترتیب شگفتا که در این پویاترین نظام کل تاریخ بشر عنصری سخت ایستا و تکرارشونده هست. این حقیقت که منطق زیربنایی سرمایهداری تا حد زیادی ثابت مانده است یکی از دلایلی است که نشان میدهد نقد مارکسیستی آن تا حد زیادی معتبر مانده است. فقط در صورتی که نظام سرمایهداری واقعاً قادر بود از مرزهای خود فراتر رود و چیزی بهراستی نو فراتر از حد تصور بیافریند، آنگاه نقد مارکسیستی آن از اعتبار میافتاد. اما سرمایهداری قادر به ابداع آیندهای نیست که وضع اکنونش را طبق مناسکی خاص بازتولید نکند. و صد البته با گزینههای بیشتر...
پرسشهایی از مارکس|تری ایگلتون|ترجمه: رحمان بوذری؛ صالح نجفی
@adabyatedigar
https://t.me/Our_Archive/1271
از دیدگاه روانشناسی رهایی، «حافظه تاریخی» صرفاً یادآوری گذشته نیست، بلکه نیرویی زنده و تحولآفرین است که در التیام زخمهای جمعی، توانمندسازی انسانها، و مبارزهای پیوسته برای عدالت و برابری، نقشی اساسی ایفا میکند.
این دیدگاه بر این باور است که جوامع استعمارزده، تحت سلطه و بهحاشیهراندهشده برای بازیابی هویت جمعی و کرامت انسانی خود، نیازمند احیای روایتهای تاریخیای هستند که عامدانه سرکوب یا تحریف شدهاند. روانشناسی رهایی تأکید میکند که ساختارهای سلطه، حافظه تاریخی را یا پاک یا تحریف میکنند، تا مقاومت تضعیف و نابرابری مشروع جلوه داده شود. در مقابل، حفظ و بازگویی این حافظه، نهتنها اقدامی سیاسی و اجتماعی برای آگاهیبخشی، همبستگی و حرکت بسوی تغییر است، بلکه فرآیندی روانی برای درمان زخمهای تاریخی محسوب میشود.
در این چارچوب، اعتراضات آبان ۱۳۹۸ یکی از زندهترین نمونههای حافظه تاریخی معاصر مردم ایران است؛ خیزشی مردمی که پس از افزایش ناگهانی قیمت بنزین شعلهور شد، اما ریشه در سالها فشار اقتصادی، فساد ساختاری، و انباشت نارضایتی داشت. این اعتراضات با سرکوبی شدید همراه بود: قطع کامل اینترنت، بازداشتهای گسترده، و به قتل رساندن بیش از ۱۵۰۰ نفر توسط حکومت، طبق گزارشهای معتبر بینالمللی. با وجود همه تلاشها برای خاموشکردن صداها، آبان ۹۸ به بخشی جداییناپذیر از حافظه جمعی مردم تبدیل شد، حافظهای که روایتگر هم دردِ بیپاسخ و هم پایداری جامعه است.
البته حافظه تاریخی مردم ایران تنها به آبان ۹۸ محدود نمیشود. از بدو قدرتگیری جمهوری اسلامی، زخمهای بسیاری بر حافظه جمعی این سرزمین نشسته است:
از کشتار در کردستان، خوزستان و ترکمنصحرا، تا اعدامهای گسترده در دهه ۶۰؛ از فعالیت گروههای فشار همچون گروه قنات، به رهبری علیمحمد بشارتی و حسین آیتالهی در جهرم و مناطق اطراف، که بهطور سازمانیافته اقدام به قتل، زنانی که قربانی ساختارهای نابرابری شدند و تنفروشی تنها راه زندهماندنشان بود، بهاییها، کمونیستها و دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، کردند، تا قتلهای زنجیرهای در دهه ۷۰ که جان بیش از ۸۰ نفر از نویسندگان، مترجمان، شاعران، کنشگران سیاسی و شهروندان عادی را گرفت. و از کشتار تابستان ۱۳۶۷، تا سرکوب خونین اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸، جنبش سبز ۱۳۸۸ و سرکوب گسترده آن، بهخون کشیدن اعتراضات دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و خیزش سراسری ۱۴۰۱، و اعدام معترضین، همگی حلقههایی از زنجیره مکرر خشونتاند؛ نشانههایی از الگویی ساختاری و تکرارشونده که به هویت جمهوری اسلامی به طوری اجتنابناپذیر گره خورده است.
در کنار این سرکوبها، سیاست تحمیل فراموشی نیز بعنوان مکملی برای خشونت فیزیکی، تلاشیست نظاممند برای گسستن مردم از تاریخ مبارزاتشان، و پاکسازی حافظهای که میتواند زمینهساز مقاومت، آگاهی، همبستگی میان-نسلی و مطالبه عدالت باشد.
روانشناسی رهایی بر این باور است که فراموشی تحمیلی، خود شکلی از خشونت است، و حفظ و بازگویی حافظه تاریخی، خود نوعی مقاومت. در این نگاه، ثبت و بهیاد آوردن این خاطرات نه فقط برای یادآوری، بلکه برای بازسازی روانی، اجتماعی و سیاسی جامعه ضرورت دارد. چنین حافظهای، زمینهساز آگاهی انتقادی، همبستگی بین نسلها، و گشودن راههایی برای قدرت بخشی، تشکلیابی، سازماندهی و مبارزه در مسیر آیندهای مبتنی بر آزادی، برابری و کرامت انسانی ست.
حافظه تاریخی ابزاری برای زیستن در گذشته نیست، بلکه راهی برای کنش در اکنون است؛ کنشی برای بازداشتن فراموشی، پاسداشت حقیقت، و گشودن امکانِ مبارزه برای آزادی، عدالت، و برابری، در زمانهای که جامعه، گرفتار تلاش روزمره برای بقا، نه مجال فریاد دارد و نه فرصت بازخوانی مبارزات گذشته را.
و درست آنگاه که فراموشی رخنه میکند و گسست و سکون بر حافظه و پویایی مقاومت سایه میاندازد، حافظه تاریخی، خاطره مبارزات را همچون شرارهای از آتش، حتی در خاموشترین خاکسترها زنده نگه میدارد، تا روزی که نسیمی برخیزد و آن را بار دیگر شعلهور کند.
آبان ۹۸، بعنوان بخشی از زنجیره خونین سرکوب مردم ستمدیده ایران، زخمیست در حافظه جمعی، که نه با فراموشی درمان میشود و نه بدون تحقق عدالت و پاسخگویی آمران و عاملانِ این جنایات، التیام مییابد.
نورایمان قهاری
@adabyatedigar
برای حسن ختام بحث درباره روحیۀ گرامشی در زندان موسولینی بهتر است داستان گنجشگهایش را از زبان خودش بشنویم. او در نامهای به تاتیانا به تاریخ ۸ اوت ۱۹۲۷ داستان را این گونه تعریف میکند: «برایت داستان گنجشگهایم را تعریف میکنم. خوب است بدانی که در حال حاضر یک گنجشگ دارم و گنجشگ دیگری هم داشتم که مُرد. فکر میکنم که حشرهای او را نیش زد (یک هزارپا یا چیزی مثل آن). او به مراتب از گنجشگی که حالا زنده است، دوست داشتنیتر بود. بسیار مغرور و سرشار از زندگی بود. این یکی خیلی معمولی و دارای روحیهای بردهوار و بدون ابتکار عمل است. اولی در مدت کوتاهی خود را صاحب سلول دانست. فکر میکنم دارای روحیهای اساسا گوتهای بود، که شرح آن را در زندگی نامهای که در باره گوته نوشته شده بود خواندم. این گنجشگ بلندیهای سلول را فتح میکرد و سپس چند دقیقهای لذت این پیروزی را مزه مزه میکرد… آنچه باعث شده بود از این گنجشگ خیلی خوشم بیاید این بود که اصلا دوست نداشت به او دست بزنند. اگر به او دست میزدی به وحشیانهترین شکل و با بال زدن واکنش نشان میداد و با قدرت بسیار دستت را نوک میزد… او به آرامی مُرد. ضربهای ناگهانی او را از پای درآورد. شب، در حالی که زیر میز چمباتمه زده بود، مانند یک بچه جیغی کشید و روز بعد مُرد. سمت راست بدن او فلج شده بود و برای خوردن و نوشیدن خود را با حالتی دردناک روی زمین میکشید. اما این گنجشگ دومی یک حالت اهلی تهوعآوری دارد؛ میخواهد غذا در دهانش بگذاری، اگرچه خودش خیلی خوب میتواند غذا بخورد. میآید روی کفش و لای چینهای جورابم مینشیند… فکر میکنم او هم بمیرد. چون علاوه بر این که خوردنِ خمیر نان باعث ناراحتیهای مرگآوری برای گنجشگان میشود او عادت دارد که سر چوب کبریتهای سوخته را هم بخورد. فعلا سالم است. اما شور زندگی ندارد…»
مغرور، سرکش، سرشار از زندگی و دوستداشتنی، چنین بود سلوک گرامشی در زندان.
منابع:
۱- آنتونیو گرامشی، نامههای زندان، ترجمۀ مریم علوی نیا، انتشارات آگاه، ۱۳۶۲.
۲- گرگوری الیوت، «روزگار آهن و آتش»، در نشریۀ رادیکال فیلاسوفی، شماره ۷۵.
۳- رناته هالوب، آنتونیو گرامشی، فراسوی مارکسیسم و پسامدرنیسم، ترجمۀ محسن حکیمی، نشرچشمه، ۱۳۷۴.
@adabyatedigar
تکنیک فاشیسم ایتالیا برای شکنجه و سرکوب مخالفانِ خود در تضعیف توان جسمی گرامشی موفق بود. او که از زمان کودکی از نوعی نابهنجاری ستون فقرات رنج میبرد، در طول همان سالهای نخست زندان به بیماری دچار شد و به تدریج نیروی جسمانی خود را از دست داد. در نامهای به خواهر همسرش به تاریخ ۹ نوامبر ۱۹۳۱ مینویسد: «امروز که این نامه را برایت مینویسم دقیقا پنجمین سالروز زندانی شدنم است. پنج سال از عمر یک انسان مدت کمی نیست، به ویژه اگر جزء خلاقترین و مهمترین سالهای زندگی آن انسان باشد… به نظر میآید که آنچه در این مدت از دست دادهام با دورۀ معینی از زندگی جسمانی من یعنی بیماریام در زندان منطبق باشد. بیماریای که از سه ماه پیش سراغم آمده آشکارا سرآغاز دورهای است که در آن زندگیام در زندان سختتر خواهد شد، شرایط سختی که همواره و به تدریج توان جسمیام را تحلیل خواهد برد.» همین طور شد و این بیماری و زندگی در شرایط سخت زندان به تدریج گرامشی را فرسوده کرد، به گونهای که ۴ سال بعد در نامهای به همسرش نوشت: «به وضوح معلوم است که خیلی تحلیل رفتهام و به نظر میرسد که دیگر هرگز نخواهم توانست توان سابقام را به طور کامل به دست آورم.»
بدینسان، موسولینی موفق شد جسم گرامشی را از پا درآورد. اما نه توانست فعالیت فکری گرامشی را مختل کند و نه موفق شد روحیۀ مقاوم و مبارزهجویانۀ اورا درهم شکند. گرامشی در طول دوران محکومیتاش به گفتۀ خودش «چهاردیواری زندان را با متۀ تفکر سوراخ کرد»، همواره از نظر ذهنی فعال بود و اکثر دیدگاههای نو و بدیعاش را، که بعدها در اثر سترگاش به نام «دفترهای زندان» منتشر شدند، در همین دوران مدون و مکتوب کرد. اما آنچه در این یادداشت کوتاه مورد نظر است، اشاره به «نامههای زندان» گرامشی و رفتار او در زندان است. او در نامهای به همسرش به تاریخ ۳۰ ژانویۀ ۱۹۳۳مینویسد: «حتی اگر آیندۀ روشنی در پیش نباشد، نباید از حرکت بازایستاد. من لحظات سخت و ناراحت کنندۀ بسیاری را پشت سر گذاشتم، بارها دستخوش ضعفهای شدید جسمانی شدم، اما هرگز حتی تصور هم نکردم که این لحظات سخت و ضعفهای جسمانی بر من غلبه خواهند کرد. همیشه با آنها مقابله کردهام و فکر میکنم از این به بعد نیز مثل همیشه با آنها مقابله خواهم کرد، در صورتی که میدانم در این راه امکانات کافی در اختیار ندارم. زمانی که متوجه میشوم لحظات دشواری را در پیش دارم یا از نظر جسمی ضعیف هستم و مشکلات بزرگی برایم پیش خواهد آمد، احساس میکنم که نیروی مقابله با آنها بیش از پیش در من افزایش مییابد و هرچه شرایط و مسائل دشوارتر میشوند به همان نسبت هم نیروی من برای مبارزه با آنها تقویت میشود.» در «نامههای زندان» گرامشی مثالهای بسیاری از این دست را در مورد روحیۀ مبارزجویانۀ او میتوان نشان داد. اما این روحیه دو ویژگی برجسته دارد که آن را از روحیات بسیاری از مبارزان و فعالان سیاسی متمایز میکند. ویژگی نخست، واقع بینی گرامشی در مبارزۀ سیاسی در زندان است. او در نامهای به خواهر همسرش به تاریخ ۱۹ مه ۱۹۳۰می نویسد: «مردِ عمل بودنِ من به این معنی است که میدانم در کوبیدن سر به دیوار، سر است که میشکند نه دیوار.» باید سخت واقع بین باشی تا بتوانی ضمن باور قاطع به مبارزه با سرمایه و دولت فاشیستی مدافع آن، نابودی خود را در این مبارزه مسلم و مفروض بگیری. اما ویژگی دوم سلوک مقاوم گرامشی در زندان، که با ویژگی اول ارتباط جداییناپذیری دارد، برخورد راحت و آرام او با مسئلۀ اعدام است. در نامهای به برادرش کارلو به تاریخ ۱۹ دسامبر ۱۹۲۹ مینویسد: «شرایط روحی من چنان است که حتی اگر به مرگ هم محکوم شوم، بازهم آرامش خواهم داشت و ممکن است حتی شب قبل از اعدام یکی از دروس زبان چینی را بخوانم!»
آنتونیو گرامشی، متفکر انقلابی و از رهبران جنبش کارگری ایتالیا، در نوامبر ۱۹۲۶ دستگیر و زندانی شد. ۱۸ ماه پس از این تاریخ، گرامشی با ۳۲ تن از همراهانش به اتهام «اقدام علیه امنیت کشور»، «راه اندازی جنگ داخلی» و «برانگیختن کینۀ طبقاتی» در «دادگاه ویژۀ موسولینی برای دفاع از دولت» محاکمه شد و به ۲۰ سال و ۴ ماه و ۵ روز زندان محکوم گردید. قاضی صادرکنندۀ رای دادگاه، دلیل صدور این حکم سنگین را «جلوگیری از فعالیت این مغز برای ۲۰ سال» ذکر کرده بود. البته فقط فعالیت فکری گرامشی نبود که رژیم فاشیستی موسولینی را به هراس افکنده بود. او به طور عملی نیز برای سازمان دهی جنبش کارگری علیه سرمایهداری فعالیت میکرد و همین امر بود که در کنار خلاقیت و نوآوریهای فکری گرامشی او را برای نظام سرمایهد اری به انسان خطرناکی تبدیل کرده بود که باید نه تنها از فعالیتاش جلوگیری میشد بلکه از صفحۀ گیتی محو و نابود میگردید.
وقتی گرامشی در سال ۱۹۳۷ پس از ۱۱ سال حبس به علت بیماری از زندان آزاد شد، ۵ روز بیشتر زنده نماند و بر اثر خون ریزی مغزی درگذشت. در واقع، موسولینی میدانست که گرامشی مدت زیادی زنده نخواهد ماند و، از همین رو، او را از زندان آزاد کرد تا در بیرون از زندان بمیرد و به این ترتیب خود را از اتهام کشتن او تبرئه کند. اما تمام آزادیخواهان جهان موسولینی و به طور کلی سرمایهداری فاشیستی ایتالیا را مسئول مرگ گرامشی دانستند و میدانند. موسولینی کاری را که قرار بود در ۲۰ سال انجام گیرد در ۱۱ سال انجام داد و چنین رکوردی تا آن زمان بیسابقه بود. گرامشی خود در همان سالهای نخست زندان به مهارت و تکنیک رژیم موسولینی در شکنجه و کشتن تدریجی مخالفان خود پی برده بود. او در نامهای به تاریخ ژانویۀ ۱۹۳۲ که از زندان برای تاتیانا، خواهر همسرش، نوشته است موسولینی را با ژوپیتر - خدای خدایان - مقایسه میکند و میگوید تکنیک موسولینی برای سرکوب مخالفان خود پیشرفتهتر از تکنیک ژوپیتر است، زیرا میکوشد مخالفان را نه به پرومتۀ تراژیک بلکه به گالیورِ مضحک تبدیل کند. او مینویسد: «[اینجا در زندان] وقتی انبوه چیزهای حقیر و پیش پا افتاده ذهن تو را به خود مشغول میکنند و مدام اعصابت را میخراشند، دچار هذیان صغر (میکرومانی) میشوی. از سوی دیگر، میدانی چه چیزی دارد اتفاق میافتد: پرومتهای که با تمام خدایان المپ مبارزه میکرد برای ما یک تیتان تراژیک است؛ اما گالیورِ اسیرِ لی لی پوتها اسباب خنده ماست. پرومته نیز اسباب خنده ما میشد اگر به جای آن که عقاب جگرش را هر روز لت و پار کند مورچهها گازش میگرفتند. ژوپیتر در روزگار خویش زیاد باهوش نبود؛ در آن زمان تکنیک خلاصی از دست مخالفان هنوز چندان پیشرفت نکرده بود.» گرامشی حتی پیش از سال ۱۹۳۲ به این شناخت از شیوۀ سرکوب رژیم سرمایهداری فاشیستی ایتالیا رسیده بود. او در دسامبر ۱۹۲۹ در نامهای از زندان به کارلو- برادرش - همین مضمون را بیان میکند و مینویسد: «[در اینجا] حتی نمیتوانی بین یک روز مثل شیر زندگی کردن و صدسال مثل گوسفند زندگی کردن یکی را انتخاب کنی. حتی یک دقیقه هم نمیتوانی مثل شیر زندگی کنی؛ سهل است، سالها چون چیزی بمراتب پستتر از گوسفند زندگی میکنی و خودت هم میدانی که مجبوری چنین زندگی کنی. پرومتهای را مجسم کن که به جای آن که عقاب به او حمله کند به محاصرۀ انگلهای طفیلی درآمده است.»
امپریالیسم، که دربرگیرندهی سلطهی اقتصادی، سیاسی و/یا فرهنگیِ یک ملت بر ملتی دیگر برای کسب سود و برتری سیاسیست، همچنان مفهومی معتبر است. اما از اوایل قرن بیستم، زمانی که این اصطلاح در سطح نیروهای چپ بهطور وسیعی برای اشاره به استمرار استعمار به کار میرفت، مفهوم آن تغییر زیادی کرده است. برای مثال، امروز مستعمراتِ مستقیم بسیار اندکاند: فرانسه کالدونیای جدید (New Caledonia) و چند مستعمرهی دیگر در کارائیب را دارد؛ اسرائیل عملاً با سرزمینهای فلسطینی مانند یک مستعمره رفتار میکند؛ و روسیه به بخشهایی از اوکراین یورش برده و آنها را اشغال کرده است. اما این وضعیت [استعمار مستقیم] امروز نسبتاً نادر است. بیشترِ کشورهای آمریکای لاتین در اوایل سدهی نوزدهم از نظر سیاسی مستقل شدند و در دورهی استعمارزُدایی پس از جنگ جهانی دوم، حاکمیت امپریالیستی در آفریقا و آسیا نیز عمدتاً شکلی غیرمستقیم یافت. پس از آن، شیوهی معمولِ کارِ امپریالیسم حمایت از افرادی مانند ژنرال عبدالفتاحالسیسی در مصر، یا رژیمهای نظامی گوناگونِ آمریکای لاتین طی دهههای ۱۹۷۰–۱۹۸۰، و رژیم سابق آپارتاید در آفریقای جنوبی و مانند اینها بوده است.
تفاوتِ دوم این است که در زمان لنین و رزا لوکزامبورگ، چهار یا پنج قدرت امپریالیستی وجود داشت که هرکدام کمابیش هموزن بودند و همگی با یکدیگر رقابت میکردند. اما تا پایان جنگ جهانی دوم، جهان به دو بلوک بزرگ تقسیم شد: یکی به رهبری اتحاد شوروی و دیگری به رهبری ایالات متحد. سپس با فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱، هژمونیِ آمریکا نسبتاً بیرقیب بهنظر میرسید. اما اکنون با قد برافراشتنِ چین و احیای نسبی قدرت روسیه، بهنظر میرسد بار دیگر با الگوی دو بلوک [امپریالیستی] مواجه هستیم: یکی شامل ایالات متحده، اتحادیهی اروپا، بریتانیا و ژاپن؛ و دیگری شامل چین، روسیه و تا حدی ایران. بنابراین، از زمان لنین و لوکزامبورگ یقیناً دگرگونیها و جابهجاییهایی رخ داده است.
با وجود این، در بحثهای مربوط به امپریالیسم هنوز هم غالباً به لنین ارجاع میدهند. کدام بخشهای نوشتههای او در این باره – امروز – همچنان مفید یا معتبراند؟
یکی از نکتههای مهم در کتاب لنین ایدهی « مراحل سرمایهداری» است. برای لنین، مساله صرفاً تکامل تدریجی از مرحلهای به مرحلهی دیگر نبود، بلکه او دگرگونی سرمایهداری به «ضد خود» را نیز مد نظر داشت. ما این پدیده را با ظهور سرمایهی انحصاری و تبدیل رقابت به انحصار (نفیِ رقابت) دیدهایم. همچنین پس از رکود بزرگ (۱۹۲۹)، هنگامی که سرمایهداری وارد مرحلهی «سرمایهداری دولتی» شد، نیز این پدیده مشاهده شد. همین امر، در کنار چیزهای دیگر، به دگرگونی انقلاب روسیه به ضد خود انجامید. در همین مرحله بود که آدولف هیتلر در آلمان به قدرت رسید و فرانکلین روزولت، رئیسجمهور آمریکا، شکلی مهربانتر از سرمایهداری دولتی را آغاز کرد. انگارهی لنین که سرمایهداری – بهمثابهی یک کل و نه فقط در یک کشور – از مراحلی عبور میکند، شیوهی بسیار مفیدی برای اندیشیدن به تحولات تاریخیِ سرمایهداری است.
همچنین اندیشهی او مبنی بر پیوند امپریالیسم با سرمایهداری مهم است. این بهمعنای انکارِ عوامل ایدئولوژیک گوناگون مانند غرور ملی نیست، اما انگیزههای بنیادیِ شامل بازارها، نیروی کار ارزان و منابع طبیعی به فهم پدیدهی امپریالیسم کمک میکنند. اغلب هر دو عامل اقتصادی و ایدئولوژیک میتوانند بهطور همزمان دخیل باشند. جنگ جهانی اول از منظری محدود و تاریخنگارانه با یک نارضایتی ملیگرایانه در بالکان آغاز شد، اما همانگونه که لنین توضیح داد، انگیزهی زیربناییِ آن تلاش برای تقسیم باقیماندههای امپراتوری عثمانی و دیگر مناطق جهان بود.
لوکزامبورگ نوشت که وقتی اروپاییان تا دهههای ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ بخش عمدهی جنوب جهانی را اشغال کردند، دیگر جایی برای گسترش نمانده بود. این بدان معنا بود که تنها راه گسترش سرمایه این بود که قدرتهای اصلی به سراغ [مصاف] یکدیگر بروند؛ درکی که موجب شد تا لوکزامبورگ بسیار زودتر از دیگران وقوع آن جنگ را پیشبینی کند. بنابراین، نظریهی امپریالیسم برای توضیح جنگها نیز مفید است.
از میان:
ضداستعمارگراییِ مارکس، خُردهامپریالیسمهای جدید، و انترناسیونالیسم نامتناقض در جهانی دوقطبی
مصاحبه فدریکو فوئنتس با کوین اندرسون
ترجمه: فرهاد مهرانی
متن کامل:
https://t.me/Our_Archive/1449
@adabyatedigar
Владелец канала не предоставил расширенную статистику, но Вы можете сделать ему запрос на ее получение.
Также Вы можете воспользоваться расширенным поиском и отфильтровать результаты по каналам, которые предоставили расширенную статистику.
Также Вы можете воспользоваться расширенным поиском и отфильтровать результаты по каналам, которые предоставили расширенную статистику.
Подтвердите, что вы не робот
Вы выполнили несколько запросов, и прежде чем продолжить, мы ходим убелиться в том, что они не автоматизированные.
Наш сайт использует cookie-файлы, чтобы сделать сервисы быстрее и удобнее.
Продолжая им пользоваться, вы принимаете условия
Пользовательского соглашения
и соглашаетесь со сбором cookie-файлов.
Подробности про обработку данных — в нашей
Политике обработки персональных данных.